نامه نگاری امام با سرخ پوستان آمریکا + عکس

فرزندان عزیز خوب دبیرستان اسپرینگ دال ایالت ارکانزاس آمریکا نامه محبت آمیز و هدیه ارزشمند شما عزیزان را دریافت نمودم.



اندکی پس از پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی، دانش آموزان سرخ پوست مدرسه  مرکزی «اسپرینگ دال» در ایالت آرکانزاس آمریکا، نامه ای به حضور امام خمینی می نویسند و با ارسال یک جفت جوراب به عنوان هدیه از طرف دانش آموزان مدرسه، از امام می خواهند که یک شی خود را هر چند یک جوراب کهنه باشد به عنوان یادبود برای آنان ارسال دارد.
امام که از رنج و محرومیت سرخ پوستان که ساکنان اصلی آمریکا هستند، آگاه است، نامه ای پدرانه برای این مستضعفین محروم می نویسد و در ضمن به جای ارسال یک لباس کهنه که شاید در فرهنگ آنان بسیار با ارزش باشد، بلکه طبق نامه خودشان «از هر چیز دیگری برای ما با ارزشتر است» یک جلد کتاب برای آنان می فرستد که نشان دهنده تعالی و ترقی انسان در مطالعه کتاب است نه در نگهداری یک لباس کهنه.
یک کتاب که شامل سخنان ارزنده وآموزنده بزرگ رهبر اسلام حضرت پیامبر اکرم(ص) می باشد برای آنان می فرستد و آنان را در رسیدن به ارزشهای انسانی دعوت می کنند.
متن نامه امام خمینی(ره): « بسم الله الرحمن الرحیم. فرزندان عزیز خوب دبیرستان اسپرینگ دال ایالت ارکانزاس آمریکا نامه محبت آمیز و هدیه ارزشمند شما عزیزان را دریافت نمودم.
من می دانم که سرخ پوستان و سیاه پوستان در فشار و زحمت هستند. در تعلیمات اسلام فرق بین سفید و سرخ و سیاه نیست؛ آنچه انسانها را از یکدیگر امتیاز می دهد، تقوی و اخلاق نیکو اعمال نیک است.
از خداوند بزرگ می خواهم شما فرزندان عزیز را موفق کند و به راه راست هدایت فرماید.
یک جزوه از کلمات نصیحت آموز پیمبر بزرگ اسلام را که برای کودکان ایران هدیه داده اند، برای شما عزیزان می فرستم و به شما دعای خیر می کنم.
امید است در ارزشهای انسانی موفق باشید. روح الله الموسوی الخمینی»

 


دست خط امام خمینی(ره) در جواب به دانش آموزان سرخ پوست آمریکایی



متن نامه دانش آموزان دبیرستان «اسپرینگ دال» ایالت ارکانزاس آمریکا









مشرق

جز زيبايي نديدم

خدا زيباست

و مخلوقاتش

و هر آنچه  پيش آيد ....چون از جانب اوست ....... زيباست

زيبا ببين و از اين زيبايي لذت ببر !!!



اميلي ديكنسن

  آن کس که بهشت را روی زمین نیافته است

       در آسمان نیز نخواهد یافت .

            خانه خدا جنب خانه ماست

             و اثاث البیت او عشق است ..  ( امیلی دیکنسن )

شيطان ها ! (تصوير يه بچه خوشكل ناز)

خداجون



شيطونها ميخوان منو نسبت به تو بدبين كنند

ولي من بهشون فهموندم كه

من همونيم كه از بدو تولد برات گريه ميكردم


با تشكر از دوستي كه اين مطلب رو برامون فرستاده بود

چه خوب شد نیامدی


چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی............

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن ؛ تبر به دوش بت شکن..............

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم نه؛ ولی

................................برای عده ای چه خوب شد نیامدی


تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام.......................

دوباره صبح؛ ظهر ؛ نه غروب شد نیامدی

گردن بند مروارید استثنائي

يك ماجراي تكان دهنده و جالب :


جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود ...

یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره. 17.gif


مادرش گفت : خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما میگم که چکار میشه کرد!

من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : '''' وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها می تونی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه.'''' 03.gif


جنی قبول کرد.. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده.بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه. 35.gif


وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز می‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!


پدر جینی خیلی دوستش داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند. یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت :


- جینی ! تو منو دوست داری؟


- اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.


- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!


- نه پدر، اون رو نه! اما می تونم رزی عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می تونی تو مهمونی های چای دعوتش کنی، قبوله؟


- نه عزیزم، اشکالی نداره...


پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : ''''شب بخیر کوچولوی من.''''

 


هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید:


- جینی! تو منو دوست داری؟


اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.


- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!


- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟


- نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره!


و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : ''''خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی.''''

 


چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه.


جینی گفت : '''' پدر ، بیا اینجا.'''' ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.


پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه  مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود!!! پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود.


او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده ...




عزيز دلم
نعمتهاي خدا هم نسبت به ما همينجوريه
خودمون رو بند بدليجات دنيايي نكنيم
جواهرات واقعي ...هديه هاي اصلي منتظر ماست
اين آت و آشغالهايي كه دور و بر خودمون جمع كرديم همه بدلي و تقلبيه
بايد ازشون دل كند تا بهمون هديه هاي واقعي و اصلي رو بدن
بگذر عزيز من ...
خدا منتظره تا هديه هاي واقعيشو بهمون ببخشه ...خودمون خودمون رو به اين چيزها دلخوش كرديم
بايد گذشت ........

ياد

كاش يكي باشه

هميشه از صبح تا شب ما رو ياد خدا بندازه

ياد ما آدمهاي فراموشكار و قدر نشناس !!!


زيبايي

خدا زيباست

زيبايي رو هم دوست داره

تو هم كه زيبا بشي خدا دوست داره

منظورم زيبايي چشم و ابرو و لب و دهن نيست

دلت رو خوشكل كن تا محبوب خدا بشي

خدا دلاي خوشكل رو واسه خودش جدا ميكنه

اوباما


خدا با ماست


......اگر ما هم با او باشيم