شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای
برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد
فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.
در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که
محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه
یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را
به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید! ... دیدن ادامه »
پدر داشت روزنامه می خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پیش پدرش رفت و گفت : پدر بیا بازی کنیم پدر که بی حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنیا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن پسر هم رفت و بعد از مدتی عکس را به پدرش داد پدر دید پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسید که نقشه جهان رو از کجا یاد گرفتی؟ پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم،
آنچه
در ادامه میخوانید گزیدهیی از مجموعهنوشتههای كودكان كارگر ایرانی و افغان
است كه در كلاسهایی كه روزهای جمعه در چند مركز غیردولتی برای آموزش آنان تشكیل
میشود نوشته شدهاند. این مجموعه را علی صداقتی خیاط، نویسنده و فعال حقوق
كودكان، در چند مجلد با عنوانهای «برج غار»، «غار تار» و «ترس غار» گرد آورده
صاحبكار من خیلی
خشن بود تنبل خر نفهم. و من هم از او عصبانیتر چون خسته تشنه داغون. او گفت و من
گفتم و درگیری در آنجا شروع شد. من اخراج او خوشحال من گریان او خندان من بیكار
او پولدار.
سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول
کار بودم با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری
رنج میبرد.
ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بود که
او نیز قبلا مبتلا به این بیماری بود و به طرز معجزه آسایی نجات
یافته بودو هنوز نیاز به مراقبت پزشکی داشت.
پزشک معالج وضعیت بیماری خواهرش را توضیح داد و پرسید آیا برای
بهبودی خواهرت مایل به اهدای خون هستی؟؟
برادر خردسال اندکی تردید کرد و ....
سپس نفس عمیقی کشید و گفت : بله من اینکار را برای نجات لیزا انجام
خواهم داد.
در طول انتقال خون کنار تخت لیزا روی تختی دراز کشیده بودو مثل
تمامی انسان ها که با مشاهده اینکه رنگ به چهره خواهرش باز میگشت
خوشحال بود و لبخند میزد.
سپس رنگ چهره اش پریده بیحال شده و لبخند بر لبانش خشکید.
نگاهی به دکتر انداخته و با صدای لرزانی گفت : آیا میتوانم زودتر
بمیرم؟؟؟
پسر خردسال به خاطر سن کمش توضیحات دکتر
معالج را عوضی فهمیده بود و تصور میکرد باید تمام خونش را به لیزا
بدهد و با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود !!
نویسنده: ياس
׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389 ׀ موضوع: فرشته شناسي 2
׀
روزي، سنگتراشي که از کار خود ناراضي
بود و احساس حقارت ميکرد، از نزديکي خانه بازرگاني رد ميشد.
در باز بود و او خانه مجلل، باغ و
نوکران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: اين بازرگان چقدر
ثروتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در يک لحظه، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد. تا
مدتها فکر ميکرد که از همه قدرتمندتر است. تا اين که يک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او ديد که همه
مردم به حاکم احترام ميگذارند حتي بازرگانان.
مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم يک
حاکم بودم، آن وقت از همه قويتر ميشدم! در همان لحظه، او تبديل به حاکم مقتدر شهر
شد.
در حالي که روي تخت رواني نشسته بود،
مردم همه به او تعظيم ميکردند. احساس کرد که نور خورشيد او را ميآزارد و با خودش فکر کرد
که خورشيد چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام
نيرو سعي کرد که به زمين بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و
جلوي تابش او را گرفت.
پس با خود انديشيد که نيروي ابر از
خورشيد بيشتر است، و تبديل به ابري بزرگ شد. کمي نگذشته بود که بادي آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل
داد. اين بار آرزو کرد که باد شود و تبديل به باد شد.
ولي وقتي به نزديکي صخره سنگي رسيد،
ديگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت.
با خود گفت که قويترين
چيز در دنيا، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد. همانطور که با غرور ايستاده بود، ناگهان صدائي را شنيد و
احساس کرد که دارد خرد ميشود. نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي
را ديد که با چکش و قلم به جان او افتاده است
نویسنده: ياس
׀ تاریخ: جمعه بیست و سوم بهمن 1388 ׀ موضوع: فرشته شناسي 2
׀
زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای صبحانه
را برای شب درست کند. و من به خاطر می آورم شبی را بخصوص وقتی که او
صبحانه ای، پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، تهیه کرده بود. در
آن شب مدت زمان خیلی پیش، مادرم یک بشقاب تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بی
نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم که ببینم یا هیچ کسی
متوجه شده است! با این وجود، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به سوی
بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روز ام در مدرسه چطور
بود. خاطرم نیست که آن شب چه چیزی به پدرم گفتم، اما کاملاً یادم هست که او
را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت سوخته می مالید و هرلقمه آن را
می خورد
وقتی من آن شب از سر میز غذا بلند شدم، به یادم می آید که
شنیدم صدای مادرم را که برای سوزاندن بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی می کرد. و
هرگز فراموش نخواهم کرد چیزی را که پدرم گفت: ((عزیزم، من عاشق بیسکویت های سوخته
هستم.)) بعداً همان شب، رفتم که بابام را برای شب بخیر ببوسم و از او
سوال کنم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت هایش سوخته باشد. او مرا در آغوش
کشید و گفت:
((
مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و او
خیلی خسته است. و بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز هیچ کسی را نمی کشد )) !!!!!!
نویسنده: ياس
׀ تاریخ: جمعه بیست و سوم بهمن 1388 ׀ موضوع: فرشته شناسي 2
׀
در باره وبلاگ
این وب هر روز حداقل یه بار به روز میشه...مشتری دائمی مطالب این وب بمونید !